تبليغاتX
به کسی که باید

ما سه نفر بودیم

"من" ، "خودم"  و" تو"

وحالا بعد از اين همه سال ...

"من" مانده ام و "خودم"

و « تو » که در خيال منی! 

مي داني،

اينجا همه مي گويند دو نفر همدم اند

ولي سه نفر مزاحم!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 14:10  توسط یاسمین  | 

 

هرگزدست هاي مادرم را نبوسيده ام
دستان زبري که
فانوس شبهاي تاريکم بود
بارها
- بيش از انگشتان دست -
با مداد ناداني
سپيدي پيشاني اش راخط خطي کردم
مادر تمام دنيا
پيشکش دستان پر مهرت!
حيف ...باز هم خط خطي ها را مي بينم !

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 21:21  توسط یاسمین  | 

 


انگار دیروز بود
رویای دوستی ، دوستی سبز درخت، چه زودگذر بود
انگار دیروز بود
پای صحبت ابر نشسته بودیم و ازبرمی کردیم ترانه باران را،
با باد می گفتیم و می نوشیدیم آب
با خورشید قدم به قدم بزرگتر می شدیم
با ماه در آنسوی مه بودن را رسم می کردیم
بی آنکه بدانیم آباني که در آنیم آغاز توست...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 22:18  توسط یاسمین  | 

 

 

 توآمدی ...

 و از مشرق نام مهتابی خود

 پنجره ای به رویم گشودی ...

 و اینک چهار چشم خیس

از آن    از آن پنجره ،

نگران   نگران حادثه ی بارانند !

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 11:14  توسط یاسمین  | 

 

قضاوت باد
درقیامت گیسوانت
تکلیف من چه بود که نه متهم بودم و نه شاکی
تنهاعبور می کردم از این قیامت غمگین
به امیدآنکه شاید بخشوده شوم !

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 12:3  توسط یاسمین  | 

 
وقتی  تو نیستی

حزن هزار آسمان بی آبان را گریه می کنم
وهزار کودک گم شده در نهان من
لای لای عاشقانه تورا می طلبند
چشم کدام خسته از آواز من خواهد گریست؟
سر به نام تو ، خانه
خانه به نام تو ، سینه
سینه به نام تو ، رگبار

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 22:36  توسط یاسمین  | 

 

این جاده ها را که مسافری ،

هر لحظه از من عبور می کنند

آینه را بر می دارم و سهم دوری چشمانت را می نگارم ...

دفترم پر از نشانه های تو می شود

دوباره سر خط مینویسم :

" ده تا " دوستت دارم ...

" صد تا " دوستت دارم ...

... تا دوستت دارم !                  

 

                                                                                                            

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 12:36  توسط یاسمین  | 

 

مي خواهم به عقب برگردم

در تلاقي گريه و سکوت، از نو شروع کنم...

تار بزنم

و در ترکيب رنگ ها فقط به آبي برسم

جاهايمان را عوض کنم

جاده را براي خودم

انتظار را براي تو بکشم !

اگر به عقب برگردم

اين بار

تويي که مي ماني

منم که مي روم !

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 18:10  توسط یاسمین  | 

 

نميدانند و ما هم نميتوانيم بفهمانيم

که بدانيد...

قمه براي بريدن گيسوي زن نيست...

عروسک براي آموزش مادر بودن نيست...

پسر 13 ساله اي که مرد بنامند ، مرد نيست...

ناميدن زن براي دختري 13 ساله و نحيف ننگ نيست...

کاش ميدانستند و ميفهميدند که باکرگي افتخار نيست...

ما ميدانيم...انها هم ميدانند ...اما ناسازگارش ميکنند ...

به همين سادگي...سادگيه دانستن  !!!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 18:1  توسط یاسمین  | 

 

 

چه فرقی می کند تو شانه هایت را

به اندازه چند بند انگشت خالی بگذاری

من همیشه تورا قبل از آن که اتفاق بیفتی

قبل از آنکه سر بر شانه ات بگذارم

گریه کرده ام !

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 10:34  توسط یاسمین  |